خطبه ۶۹ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) في توبيخ بعض أصحابه:
(در سال 39 هجرى پس از شنيدن غارتگرى هاى فرماندهان معاويه در «عين التّمر» در نكوهش كوفيان فرمود).
كَمْ أُدَارِيكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ الْعَمِدَةُ وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ، كُلَّمَا حِيصَتْ مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ كُلَّمَا أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرٌ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِي وِجَارِهَا. الذَّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ إِنَّكُمْ، وَ اللَّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ لَا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ الْحَق.
علل نكوهش كوفيان:
چه مقدار با شما كوفيان مدارا كنم چونان مدارا كردن با شتران نو بارى كه از سنگينى بار، پشتشان زخم شده است، و مانند وصله زدن جامه فرسوده اى كه هر گاه از جانبى آن را بدوزند، از سوى ديگر پاره مى گردد هر گاه دسته اى از مهاجمان شام به شما يورش آوردند، هر كدام از شما به خانه رفته، درب خانه را مى بنديد، و چون سوسمار در سوراخ خود مى خزيد، و چون كفتار در لانه مى آرميد.
سوگند به خدا ذليل است آن كس كه شما يارى دهندگان او باشيد، كسى كه با شما تير اندازى كند گويا تيرى بدون پيكان رها ساخته است.
به خدا سوگند، شما در خانه ها فراوان، و زير پرچم هاى ميدان نبرد اندكيد. و من مى دانم كه چگونه بايد شما را اصلاح و كجى هاى شما را راست كرد، امّا اصلاح شما را با فاسد كردن روح خويش جايز نمى دانم.
خدا بر پيشانى شما داغ ذلّت بگذارد، و بهره شما را اندك شمارد، شما آنگونه كه باطل را مى شناسيد از حق آگاهى نداريد، و در نابودى باطل تلاش نمى كنيد آن سان كه در نابودى حق كوشش داريد.

خطبه ۶۸ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) لما قلّد محمد بن أبي بكر مصرَ فملكت عليه و قتل:
(پس از آنكه محمّد بن ابى بكر در مصر در سال 38 هجرى شهيد شد فرمود).
وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ، بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً.
ستودن «هاشم بن عتبه» براى فرماندارى مصر پس از شهادت «محمد بن ابى بكر»:
مى خواستم هاشم بن عتبه را فرماندار مصر كنم، اگر او را انتخاب مى كردم ميدان را براى دشمنان خالى نمى گذارد، و به عمرو عاص و لشكريانش فرصت نمى داد، نه اينكه بخواهم محمد بن ابى بكر را نكوهش كنم، كه او مورد علاقه و محبّت من بوده و در دامنم پرورش يافته بود.

خطبه ۶۷ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام): قالوا لما انتهت إلى أميرالمؤمنين (علیه السلام) أنباء السقيفة بعد وفاة رسول الله (صلی الله علیه وآله)، قال (علیه السلام) ما قالت الأنصار؟ قالوا قالت: منّا أمير و منكم أمير. قال (علیه السلام):
(وقتى در 28 صفر سال 11 هجرى ماجراى سقيفه را به امام رساندند)، پرسيد: انصار چه گفتند؟ پاسخ شنيد كه انصار گفتند: زمامدارى از ما، و رهبرى از شما مهاجرين انتخاب گردد. پس امام عليه السّلام فرمود:
فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ وَ يُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قَالُوا وَ مَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ فَقَالَ (علیه السلام) لَوْ كَانَت الْإِمَامَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ. ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) فَمَا ذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟ قَالُوا احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ (صلی الله علیه وآله). فَقَالَ (علیه السلام) احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَة.
ردّ استدلال انصار و قريش نسبت به امامت در سقيفه:
چرا با آنها به اين سخن رسول خدا استدلال نكرديد كه آن حضرت در باره انصار سفارش فرمود: با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها در گذريد؟
پرسيدند چگونه اين حديث انصار را از زمامدارى دور مى كند؟
پاسخ داد: اگر زمامدارى و حكومت در آنان بود، سفارش كردن در باره آنها معنايى نداشت.
سپس پرسيد، قريش در سقيفه چه گفتند؟
جواب دادند: قريش مى گفتند ما از درخت رسالتيم.
امام عليه السّلام فرمود: به درخت رسالت استدلال كردند امّا ميوه اش را ضايع ساختند.

خطبه ۶۶ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) في تعليم الحرب و المقاتلة، و المشهور أنه قاله لأصحابه ليلة الهرير أو أول اللقاء بصفين:

(در يكى از روزهاى آغازين جنگ صفّين در سال 37 هجرى براى لشكريان خود ايراد فرمود).

مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ وَ أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلِّهَا وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ وَ نَافِحُوا بِالظُّبَى وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا.
آموزش تاكتيك هاى نظامى:
اى گروه مسلمانان، لباس زيرين را ترس خدا، و لباس رويين را آرامش و خونسردى قرار دهيد. دندان ها را بر هم بفشاريد تا مقاومت شما برابر ضربات شمشير دشمن بيشتر گردد، زره نبرد خود را كامل كنيد، پيش از آن كه شمشير را از غلاف بيرون كشيد چند بار تكان دهيد، با گوشه چشم به دشمن بنگريد و ضربت را از چپ و راست فرود آوريد، و با تيزى شمشير بزنيد، و با گام برداشتن به پيش، شمشير را به دشمن برسانيد.

وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ، فَعَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ، وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً، وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنٌ فِي كِسْرِهِ وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلًا، فَصَمْداً صَمْداً حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ، «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ».
و بدانيد كه در پيش روى خدا و پسر عموى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرار داريد. پى در پى حمله كنيد و از فرار شرم داريد، زيرا فرار در جنگ، لكّه ننگى براى نسل هاى آينده و مايه آتش روز قيامت است، از شهادت خرسند باشيد و به آسانى از آن استقبال كنيد.
به آن گروه فراوان اطراف خيمه پر زرق و برق و طناب در هم افكنده (فرماندهى معاويه) به سختى حمله كنيد، و به قلب آنها هجوم بريد كه شيطان در كنار آن پنهان شده، دستى براى حمله در پيش، و پايى براى فرار آماده دارد.
مقاومت كنيد تا ستون حق بر شما آشكار گردد. «و شما برتريد، خدا با شماست، و از پاداش اعمالتان نمى كاهد».

خطبه ۶۵ نهج البلاغه

من خطبة له (علیه السلام) و فيها مباحث لطيفة من العلم الإلهي:

(در سال 38 هجرى پس از پايان جنگ صفّين در مسجد كوفه اين سخنرانى را ايراد كرد).
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالًا فَيَكُونَ أَوَّلًا قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيلٌ وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرَهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلِّمٌ وَ كُلُّ قَادِرٍ غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَزُ وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرَهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُهَا وَ يَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعُدَ مِنْهَا وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرَهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسَامِ وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ بَاطِنٌ وَ كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ.
خدا شناسى، «شناخت صفات خدا»:
ستايش خداوندى را سزاست كه صفتى بر صفت ديگرش پيشى نگرفته تا بتوان گفت: پيش از آن كه آخر باشد اوّل است و قبل از آن كه باطن باشد ظاهر است.
هر واحد و تنهايى جز او، اندك است، هر عزيزى جز او ذليل، و هر نيرومندى جز او ضعيف و ناتوان است، هر مالكى جز او بنده، و هر عالمى جز او دانش آموز است، هر قدرتمندى جز او، گاهى توانا و زمانى ناتوان است.
هر شنونده اى جز خدا در شنيدن صداهاى ضعيف كر و برابر صداهاى قوى، ناتوان است و آوازهاى دور را نمى شنود.
هر بيننده اى جز خدا، از مشاهده رنگ هاى ناپيدا و اجسام بسيار كوچك ناتوان است، هر ظاهرى غير از او پنهان، و هر پنهانى جز او آشكار است.

لَمْ يَخْلُقْ مَا خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَ لَا تَخَوُّفٍ مِنْ عَوَاقِبِ زَمَانٍ وَ لَا اسْتِعَانَةٍ عَلَى نِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لَا شَرِيكٍ مُكَاثِرٍ وَ لَا ضِدٍّ مُنَافِرٍ وَ لَكِنْ خَلَائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِبَادٌ دَاخِرُونَ. لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ كَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ. لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ وَ لَا تَدْبِيرُ مَا ذَرَأَ وَ لَا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ وَ لَا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيمَا قَضَى وَ قَدَّرَ بَلْ قَضَاءٌ مُتْقَنٌ وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ. الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ.
مخلوقات را براى تقويت فرمانروايى، و يا براى ترس از آينده، يا يارى گرفتن در مبارزه با همتاى خود، و يا براى فخر و مباهات شريكان، و يا ستيزه جويى مخالفان نيافريده است. بلكه همه، آفريده هاى او هستند و در سايه پرورش او، بندگانى فروتن و فرمانبردارند.
خدا در چيزى قرار نگرفته تا بتوان گفت در آن جاست، و دور از پديده ها نيست تا بتوان گفت از آنها جداست.
آفرينش موجودات او را در آغاز ناتوان نساخته، و از تدبير پديده هاى آفريده شده باز نمانده است، نه به خاطر آنچه آفريده قدرتش پايان گرفته و نه در آنچه فرمان داد و مقدّر ساخت دچار ترديد شد. بلكه فرمانش استوار، و علم او مستحكم، و كارش بى تزلزل است. خدايى كه به هنگام بلا و سختى به او اميدوار، و در نعمت ها از او بيمناكند.

خطبه ۶۴ نهج البلاغه

و من خطبة له (علیه السلام) في المبادرة إلى صالح الأعمال:

فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى.
شتافتن به سوى اعمال پسنديده:
اى بندگان خدا از خدا بپرهيزيد. و با اعمال نيكو به استقبال أجل برويد، با چيزهاى فانى شدنى دنيا آنچه كه جاويدان مى ماند خريدارى كنيد. از دنيا كوچ كنيد كه براى كوچ دادنتان تلاش مى كنند. آماده مرگ باشيد كه بر شما سايه افكنده است. چون مردمى باشيد كه بر آنها بانگ زدند و بيدار شدند، و دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند. خداى سبحان شما را بيهوده نيافريد، و به حال خود وا نگذاشت.
وَ مَا بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ وَ إِنَّ غَايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِ الْمُدَّةِ وَ إِنَّ غَائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدَانِ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ وَ إِنَّ قَادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً.
ميان شما تا بهشت يا دوزخ، فاصله اندكى جز رسيدن مرگ نيست. زندگى كوتاهى كه گذشتن لحظه ها از آن مى كاهد، و مرگ آن را نابود مى كند، سزاوار است كه كوتاه مدّت باشد. زندگى كه شب و روز آن را به پيش مى راند به زودى پايان خواهد گرفت. مسافرى كه سعادت يا شقاوت همراه مى برد بايد بهترين توشه را با خود بردارد. از اين خانه دنيا زاد و توشه برداريد كه فرداى رستاخيز نگهبانتان باشد.

فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ وَ الشَّيْطَانُ مُوَكَّلٌ بِهِ يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَهَا وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَهَا إِذَا هَجَمَتْ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَكُونُ عَنْهَا فَيَا لَهَا حَسْرَةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَةِ. نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ وَ لَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا كَآبَة.
بنده خدا بايد از پروردگار خود بپرهيزد، خود را پند دهد و توبه را پيش فرستد، و بر شهوات غلبه كند، زيرا مرگ او پنهان و پوشيده است، و آرزوها فريبنده اند، و شيطان، همواره با اوست و گناهان را زينت و جلوه مى دهد تا بر او تسلّط يابد، انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد كه آن را تأخير اندازد، و تا زمان فرا رسيدن مرگ از آن غفلت نمايد.
واى بر غفلت زده اى كه عمرش بر ضد او گواهى دهد، و روزگار او را به شقاوت و پستى كشاند.
از خدا مى خواهيم كه ما و شما را برابر نعمت ها مغرور نسازد، و چيزى ما را از اطاعت پروردگار باز ندارد، و پس از فرا رسيدن مرگ دچار پشيمانى و اندوه نگرداند.

خطبه ۶۳ نهج البلاغه

و من خطبة له (علیه السلام) يحذر من فتنة الدنيا:
أَلَا إِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ لَا يُسْلَمُ مِنْهَا إِلَّا فِيهَا وَ لَا يُنْجَى بِشَيْءٍ كَانَ لَهَا، ابْتُلِيَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ وَ مَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقَامُوا فِيهِ، فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ.
روش برخورد با دنيا:
آگاه باشيد دنيا خانه اى است كه كسى در آن ايمنى ندارد جز آنكه به جمع آورى توشه آخرت پردازد و از كارهاى دنيايى كسى نجات نمى يابد.
مردم به وسيله دنيا آزمايش مى شوند، پس هر چيزى از دنيا را براى دنيا به دست آورند از كفشان بيرون مى رود، و بر آن محاسبه خواهند شد، و آنچه را در دنيا براى آخرت تهيّه كردند به آن خواهند رسيد، و با آن خواهند ماند، دنيا در نظر خردمندان چونان سايه اى است كه هنوز گسترش نيافته، كوتاه مى گردد، و هنوز فزونى نيافته كاهش مى يابد.

خطبه ۶۲ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) لما خُوفَ من الغيلة:
(در سال 40 هجرى، روزهاى آخر عمر شريف امام عليه السّلام در كوفه در پاسخ به برخى از تهديدها و كشته شدن ناگهانى فرمود).
وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي، فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ.
موضع گيرى امام عليه السّلام برابر تهديد به ترور:
پروردگار براى من پوششى استوار قرار داد كه مرا حفظ نمايد، هنگامى كه عمرم بسر آيد، از من دور شده و مرا تسليم مرگ مى كند، كه در آن روز نه تير خطا مى رود و نه زخم بهبود مى يابد.

خطبه ۶۱ نهج البلاغه

(در سال 38 هجرى، پس از پايان جنگ نهروان، نسبت به آينده خوارج فرمود):
لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ، كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ.
[قال الشريف: يعني معاوية و أصحابه].
نهى از كشتار خوارج:
بعد از من با خوارج نبرد نكنيد، زيرا كسى كه در جستجوى حق بوده و خطا كرد، مانند كسى نيست كه طالب باطل بوده و آن را يافته است.
(سید رضی می گوید: منظور امام از گروه دوم معاويه و ياران او هستند).

خطبه ۶۰ نهج البلاغه

و قال (علیه السلام) لما قُتل الخوارج، فقيل له يا أميرالمؤمنين هلك القوم بأجمعهم:
(در پايان جنگ با خوارج، در سال 38 هجرى شخصى گفت، اى اميرالمؤمنين عليه السّلام خوارج همه نابود شدند. فرمود):
كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ.
خبر از تداوم تفكّر انحرافى خوارج:
نه، سوگند به خدا هرگز آنها نطفه هايى در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت، هر گاه كه شاخى از آنان سر برآورد قطع مى گردد تا اينكه آخرينشان به راهزنى و دزدى تن در مى دهند.

خطبه ۵۹ نهج البلاغه

قال (علیه السلام) لما عزم على حرب الخوارج و قيل له إن القوم عبروا جسر النهروان:

(در سال 38 هجرى به هنگام حركت براى جنگ با خوارج، شخصى گفت، خوارج از پل نهروان عبور كردند، امام فرمود):

مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ وَ اللَّهِ لَا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.
[قال الشريف يعني بالنطفة ماء النهر و هي أفصح كناية عن الماء و إن كان كثيرا جمّاً و قد أشرنا إلى ذلك فيما تقدم عند مضي ما أشبهه].

خبر از قتلگاه خوارج:
قتلگاه خوارج اين سوى نهر است، به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقى نمى ماند، و از شما نيز ده نفر كشته نخواهد شد.

سید رضی می گوید: (منظور امام از «نطفه» آب نهر است كه از فصيحترين كنايه در رابطه با آب هر چند زياد و فراوان باشد).

خطبه ۵۸ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) كلّم به الخوارج حين اعتزلوا الحكومة و تنادوا أن لا حكم إلا لله‏:
(در سال 38 هجرى پس از ماجراى حكميّت، و شنيدن شايعات فراوان در نكوهش خوارج فرمود):
أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ وَ لَا بَقِيَ مِنْكُمْ [آبِرٌ] آثِرٌ، أَ بَعْدَ إِيمَانِي بِاللَّهِ‏ وَ جِهَادِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟ لَـ "قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ" فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الْأَعْقَابِ. أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلًّا شَامِلًا وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً.
[قال الشريف قوله (علیه السلام) «و لا بقي منكم آبر» يروى على ثلاثة أوجه: أحدها أن يكون كما ذكرناه آبر بالراء من قولهم للذي يأبر النخل أي يصلحه. و يروى آثر و هو الذي يأثر الحديث و يرويه أي يحكيه و هو أصح الوجوه عندي كأنه (علیه السلام) قال لا بقي منكم مخبر. و يروى آبز بالزاي المعجمة و هو الواثب و الهالك أيضا يقال له آبز].
خبر از آينده شوم خوارج:
سنگ حوادث و بلا بر شما ببارد، چنانكه اثرى از شما باقى نگذارد. آيا پس از ايمانم به خدا، و جهاد كردنم در ركاب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) به كفر خويش گواهى دهم؟ اگر چنين كنم گمراه شده و از هدايت شدگان نخواهم بود. پس به بدترين جايگاه رهسپار شويد، و به راه گذشتگان باز گرديد.
آگاه باشيد به زودى پس از من، به خوارى و ذلّت گرفتار مى شويد و شمشير برنده بر شما مسلّط مى گردد، و به استبدادى دچار خواهيد شد كه براى ديگر ستمگران راه و رسم حكومت قرار خواهد گرفت.
(سید رضی مى گويد: سخن امام على عليه السّلام كه فرمود «و لا بقى منكم آبر» سه گونه روايت شده است، اوّل- آنگونه كه ما آورده ايم، آبر، از باب «يأبر النّخل» به معناى اصلاح كننده آمده. دوم- «آثر» نقل شد يعنى باز گو كننده حديث، و اين نقل به نظر من بهتر است، گويا امام عليه السّلام مى فرمايد، از شما خبر دهنده اى باقى نماند. سوم- «آبز» با «ز» نيز روايت شد به معناى هلاك شونده، پرش كننده، كه به هلاك شونده «آبز» گويند).

خطبه ۵۷ نهج البلاغه

من كلام له (علیه السلام) في صفة رجل مذموم ثم في فضله هو (علیه السلام):

أَمَّا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ. أَلَا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّي، فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ؛ وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ، فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّي، فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْرَةِ.

(در سال 40 هجرى، روزهاى آخر عمر شريف خود در نكوهش و هشدار كوفيان ايراد فرمود):
خبر از سلطه ستمگرى بى باك:
آگاه باشيد پس از من مردى با گلوى گشاده، و شكمى بزرگ بر شما مسلّط خواهد شد، كه هر چه بيابد مى خورد،(1) و تلاش مى كند آنچه ندارد به دست آورد او را بكشيد ولى هرگز نمى توانيد او را بكشيد. آگاه باشيد به زودى معاويه شما را به بيزارى و بدگويى من وادار مى كند،(2) بدگويى را به هنگام اجبار دشمن اجازه مى دهم كه مايه بلندى درجات من و نجات شماست، امّا هرگز در دل از من بيزارى نجوييد كه من بر فطرت توحيد تولّد يافته ام و در ايمان و هجرت از همه پيش قدم تر بوده ام.
_____________________________________
(1) فرد مورد نظر معاويه است، كه هر چه مى‏ خورد سير نمى‏ شد، او نفرين شده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود، زيرا چند بار او را فراخواند جواب داد مشغول غذا خوردن است، حضرت فرمود: «اللّهمّ لا تشبع بطنه» «خدايا هرگز شكم او را سير مكن» از آن پس معاويه فراوان مى‏ خورد و مى‏ گفت: «مللت و ما اشبعت» «از خوردن خسته شدم ولى سير نشدم»
(2) پس از آن كه معاويه به عراق تسلّط يافت، به تمام شهرهاى اسلامى آن روز دستور العملى را فرستاد كه در خطبه ‏ها و نماز به امام على عليه السّلام ناسزا بگويند و به تدريج براى بنى اميّه عادت شد تا آن كه عمرو بن عبد العزيز در دوران خلافت خود اين عادت ناپسند را ريشه كن كرد.

خطبه ۵۶ نهج البلاغه

و من كلام له (علیه السلام) يصف أصحاب رسول الله و ذلك يوم صفين حين أمر الناس بالصلح‏:

(برخى اين خطبه را به آغاز سال 37 هجرى نسبت به تحرّكات معاويه در بصره، و برخى در يكى از روزهاى جنگ صفّين نسبت مى دهند):

وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا يَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَيْنِ يَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِياً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ، وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِيمَانِ عُودٌ وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما.

ياد مبارزات دوران پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در صفّين:
در ركاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوديم و با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود جنگ مى كرديم، كه اين مبارزه بر ايمان و تسليم ما مى افزود، و ما را در جادّه وسيع حقّ و صبر و بردبارى برابر ناگواريها و جهاد و كوشش برابر دشمن، ثابت قدم مى ساخت.
گاهى يك نفر از ما و ديگرى از دشمنان ما، مانند دو پهلوان نبرد مى كردند، و هر كدام مى خواست كار ديگرى را بسازد و جام مرگ را به ديگرى بنوشاند، گاهى ما بر دشمن پيروز مى شديم و زمانى دشمن بر ما غلبه مى كرد.
پس آنگاه كه خدا، راستى و اخلاص ما را ديد، خوارى و ذلّت را بر دشمنان ما نازل و پيروزى را به ما عنايت فرمود، تا آنجا كه اسلام استحكام يافته فراگير شد و در سرزمين هاى پهناورى نفوذ كرد.
به جانم سوگند اگر ما در مبارزه مثل شما بوديم هرگز پايه اى براى دين استوار نمى ماند، و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گرديد. به خدا سوگند، شما هم اكنون از سينه شتر خون مى دوشيد و سرانجامى جز پشيمانى نداريد.

خطبه ۵۵ نهج البلاغه

من كلام له (علیه السلام) و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم في القتال بصفين:

(در سال 37 هجرى در آستانه جنگ صفّين، برخى مدارا كردن امام را ديده و علّت را پرسيدند در پاسخ آنان فرمود):

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ، فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ. وَ أَمَّا قَوْلُكُم شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ، فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.

توضيحاتى پيرامون جنگ صفّين:
اينكه مى گوييد، خويشتن دارى از ترس مرگ است، بخدا سوگند باكى ندارم كه من به سوى مرگ روم يا مرگ به سوى من آيد، و اگر تصوّر مى كنيد در جنگ با شاميان ترديد دارم.

بخدا سوگند هر روزى كه جنگ را به تأخير مى اندازم براى آن است كه آرزو دارم عدّه اى از آنها به ما ملحق شوند و هدايت گردند. و در لابلاى تاريكى ها، نور مرا نگريسته به سوى من بشتابند، كه اين براى من از كشتار آنان در راه گمراهى بهتر است، گر چه در اين صورت نيز به جرم گناهانشان گرفتار مى گردند.

خطبه ۵۴ نهج البلاغه

سياسية ، تاريخية

وَ مِنْ كَلام لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از سخنان آن حضرت است
فى ذِكْرِ الْبَيْعَةِ
در مسأله بیعت

وصف يوم البيعة
«فَتَدَاکُّوا عَلَيَّ تَدَاکَّ الْإِبِلِ الْهِیمِ یَوْمَ وِرْدِهَا، »۱
مردم برای‌ بیعت با من به شدت به هم می‌ خوردند مانند به هم خوردن شتران تشنه در روز ورود به آب
«وَ قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِیهَا،»۲
که ساربان آنها را رها کرده
«وَ خُلِعَتْ مَثَانِیهَا،»۳
و عقال (پاى بند) از پایشان برداشته باشد،
«حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِی،»۴
تا جایی‌ که گمان بردم مرا خواهند کشت
«أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْض لَدَيَّ.»۵
یا در حضورم بعضی‌ بعض دیگر را نابود خواهند کرد.
«وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ»۶
زیر و روی‌ حکومت را اندیشه کردم
«حَتَّى مَنَعَنِی النَّوْمَ.»۷
به صورتی‌ که خواب را از چشمانم گرفت،
«فَمَا وَجَدْتُنِی یَسَعُنِی»۸
راه چاره ای‌ نیافتم
«فَمَا وَجَدْتُنِی یَسَعُنِی إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صَلَّی‌اللّهُ‌عَلَیهِ‌وَآلِهِ);»۹
جز جنگ با دشمنان یا انکار آنچه که محمّد (صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله) آورده،
«فَکَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ»۱۰
پس تحمل جنگ برایم آسانتر از تحمل کیفر الهی‌،
«وَ مَوْتَاتُ الدُّنْیَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَةِ.»۱۱
و مشقت های‌ این دنیا برایم سهل تر از مشقّت های‌ آخرت بود.

خطبه ۵۳و۵۲ نهج البلاغه

اخلاقية ، اجتماعية

خطبه ۵۲ نهج البلاغه

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه های‌ آن حضرت است
وَ قَدْ تَقَدَّمَ مُختارُها بِرِوايَة وَ نَذْكُرُها ههُنا بِرواية اُخْرى لِـتَــغــايُــرِ الــرِّوايَــتَــيْــنِ
قسمتی‌ از این خطبه پیش از این به روایتی‌ نقل شد، در اینجا به روایت دیگر نقل می‌ کنیم به خاطر اختلافی‌ که در این دو روایت است

۱. وصف الدنيا
«أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَصَرَّمَتْ،»۱
هشیار باشید که دنیا رو به نیستی‌ نهاده
«وَ آذَنَتْ بِانْقِضَاء،» [۱]۲
و پایان مدّتش را اعلام کرده،
«وَ تَنَکَّرَ مَعْرُوفُهَا»۳
و حقیقتش ناشناخته مانده،
«وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ،»۴
و شتابان روی‌ گردانده است.
«فَهِيَ تَحْفِزُ بِالْفَنَاءِ سُکَّانَهَا،»۵
ساکنانش را به سوی‌ فنا می‌ برد،
«وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِیرَانَهَا،»۶
و همسایگانش را به تازیانه مرگ می‌ راند،
«وَ قَدْ أَمَرَّ فِيهَا مَا کَانَ حُلْواً،»۷
آنچه از دنيا شيرين بود تلخ شده
«وَ کَدِرَ مِنْهَا مَا کَانَ صَفْواً،»۸
و آنچه صاف و زلال بود تيرگى پذيرفت،
«فَلَمْ یَبقَ مِنْهَا »۹
از دنیا چیزی‌ نمانده
«إِلَّا سَمَلَةٌ کَسَمَلَةِ الْإِدَاوَةِ»۱۰
جز ته مانده آبی‌ همانند ته مانده آبی‌ در ظرفی‌ کوچک،
«أَوْ جُرْعَةٌ کَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ،»۱۱
و یا چون جرعه آبی‌ اندک
«لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْیَانُ لَمْ یَنْقَعْ.»۱۲
که اگر تشنه ای‌ بمکد سیراب نشود.
«فَأَزْمِعُوا عِبَادَ اللهِ الرَّحِیلَ عَنْ هذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَى أَهْلِهَا الزَّوَالُ;»۱۳
ای‌ بندگان خدا، عزم را بر کوچ از این دنیایی‌ که فنا برای‌ اهلش مقرر شده جزم کنید،
«وَ لَا یَغْلِبَنَّکُمْ فِيهَا الْأَمَلُ،»۱۴
آرزو در اینجا شما را مغلوب خود نکند،
«وَ لَا یَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الْأَمَدُ.»۱۵
و مدت حیات در آن به نظرتان طولانی‌ نیاید.۲ . عظمة النّعيم الاُخروي
«فَوَ اللهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِینَ الْوُلَّهِ الْعِجَالِ،»۱۶
به خدا قسم اگر همچون شتر فرزند مرده غمزده بنالید،
«وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِیلِ الْحَمَامِ،»۱۷
و به مانند کبوتر دور از همدم صدا کنید،
«وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِی الرُّهْبَانِ،»۱۸
و به مثل راهبی‌ تارک دنیا زاری‌ نمایید،
«وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللهِ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلاَدِ،»۱۹
و در راه خدا از اموال و فرزندانتان دل بردارید،
«الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَة عِنْدَهُ،»۲۰
برای‌ درخواست قرب حق در مرتبه ای‌ بالا،
«أَوْ غُفْرَانِ سَیِّئَة أَحْصَتْهَا کُتُبُهُ،»۲۱
یا برای‌ آمرزش گناهانی‌ که کتاب‌های‌ حق شماره کرده،
«وَ حَفِظَتْهَا رُسُلُهُ،»۲۲
و فرشتگانش آن را حفظ نموده،
«لَکَانَ قَلِیلاً فِيَما أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوَابِهِ، »۲۳
هر آینه در برابر پاداشی‌ که برای‌ شما از خدا امید دارم،
«وَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقَابِهِ.»۲۴
و عقابی‌ که از آن بر شما می‌ ترسم کم و اندک است.
«وَ تَاللهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلُوبُکُمْ انْمِیَاثاً، وَ سَالَتْ عُیُونُکُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَمَاً،»۲۵
به خدا سوگند اگر به خاطر شوق حق و ترس از او دلهای‌ شما آب شود، و دیدگانتان خون ببارد،

ادامه نوشته

خطبه ۵۱ نهج البلاغه

سياسية ، تاريخية

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه هاى آن حضرت است
لَمّا غَلَبَ اَصْحابُ مُعاوِيَةَ اَصْحابَهُ (عَلَيْهِ‌السّلامُ) عَلى شَريعَةِ الْفُراتِ بِصِـفّيـنَ وَ مَنَـعُوهُـمْ مِـنَ الْمـاءِ.
زمانى که ارتش معاویه در جنگ صفین بر یاران آن حضرت پیشى گرفته، راه ورود به آب فرات را اشغال کردند و لشگر امام را از برداشتن آب مانع شدند.

الحث على الاستيلاء على الفرات
«قَدِ اسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتالَ»۱
آنان از شما خوراک جنگ خواستند،
«فَاَقِرُّوا [۱] عَلى مَذَلَّة»۲
یا به پستى تن داده
«وَ تَأْخيرِ مَحَلَّة،»۳
و شرف خود را از دست بگذارید،
«اَوْ رَوُّوا السُّیُوفَ مِنَ الدِّماءِ»۴
یا شمشیرتان را از خون آنان سیراب کرده
«تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ.»۵
تا از آب سیراب شوید.
«فَالْمَوْتُ فى حَیاتِکُمْ مَقْهُورینَ»۶
زیرا نابودى شما در آن زندگى است که محصولش شکست از دشمن است،
«وَ الْحَیاةُ فى مَوْتِکُمْ قاهِرینَ.»۷
و زندگى شما در آن مرگى است که نتیجه اش پیروزى بردشمن است.
«اَلا وَ اِنَّ مُعاوِیَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ الْغُواةِ»۸
بدانید معاویه دسته اى گمراهان منحرف را به دنبال خود آورده
«اوَ عَمَسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ»۹
و حقیقت را از آنان پنهان کرده
«حَتّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ اَغْراضَ الْمَنِیَّةِ.»۱۰
تا این بى خبران گلوهاى خود را آماج تیر مرگ نموده اند.

۱. ↑ در بعضی نسخ «فَقِرُّوا» آمده است.

خطبه ۵۰ نهج البلاغه

سياسی ، تاريخی

(پس از پايان جنگ صفّين و ماجراى حكميّت در سال 38 هجرى در شهر كوفه ايراد فرمود).

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه های‌ آن حضرت است

در بیان فتنه

أسباب ظهور الفتن
عوامل پیدایش فتنه ها

«إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ،»۱
ابتدای‌ ظهور فتنه ها هواهایی‌ است که پیروی‌ می‌ شود،
«وَ أَحْکَامٌ تُبْتَدَعُ،»۲
و احکامی‌ که در چهره بدعت خودنمایی‌ می‌ کند،
«یُخَالَفُ فِيهَا کِتَابُ اللهِ،»۳
در این فتنه ها و احکام با کتاب خدا مخالفت می‌ شود،
«وَ یَتَوَلَّی عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالاً، عَلَى غَیْرِ دِینِ اللهِ.»۴
و مردانی‌ مردان دیگر را بر غیر دین خدا یاری‌ و پیروی‌ می‌نمایند.
«فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ»۵
پس اگر باطل از مخلوط کردن با حق خالص می‌شد
«لَمْ یَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِینَ;»۶
راه بر حق جویان پوشیده نمی‌ماند.
«وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ،»۷
و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمی‌گشت
«انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِینَ.»۸
زبان دشمنان یاوه گو از آن قطع می‌گشت.
«وَ لكِنْ یُؤْخَذُ مِنْ هـذَا ضِغْثٌ، وَ مِنْ هذَا ضِغْثٌ، فَیُمْزَجَانِ!»۹
ولی‌ پاره ای‌ از حق و پاره ای‌ از باطل فراهم شده و در هم آمیخته می‌شود!1
«فَهُنَالِكَ یَسْتَوْلِی الشَّیْطَانُ عَلَى أَوْلِیَائِهِ،»۱۰
در این وقت شیطان بر دوستانش مسلط می‌ شود،
{{نهج:وَ یَنْجُو «الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللهِ الْحُسْنَی» [۱]۱۱
و آنان که لطف حق شاملشـان شـده نجـات می‌ یابنـد.

۱. ↑ اشاره به آیه ۱۰۱ سوره انبیاء دارد.

(1). نقد تفكّر التقاطى، آنانكه مى‏ خواهند مكاتب شرقى يا غربى را با آب و رنگ اسلامى جلوه گر سازند، زيرا هر مكتبى و هر واژه ‏اى جايگاه خاصّ خودش را دارد.

خطبه ۴۹ نهج البلاغه

عقائدي

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه هاى آن حضرت است
در توحید الهى

معرفة اللّه
«الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى بَطَنَ خَفیّاتِ الْأُمُورِ»۱
سپاس خداوندى را که به همه امور پنهانى داناست،
«وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ اَعْلامُ الظُّهُورِ»۲
و نشانه هاى آشکار بر وجودش دلالت دارد
«وَ امْتَنَعَ عَلى عَیْنِ الْبَصیرِ»۳
و به دیده بینا درنیاید.
«فَلَا عَیْنُ مَنْ لَمْ یَرَهُ تُنْکِرُهُ»۴
چشمى که او را ندیده انکارش نمى کند
«وَ لَا قَلْبُ مَنْ اَثْبَتَهُ یُبْصِرُهُ»۵
و دل کسى که وجودش را باور کرده به کُنه ذاتش نمى رسد.
«سَبَقَ فِى الْعُلُوِّ فَلا شَیْءَ اَعْلی مِنْهُ»۶
در برترى از همه چیز پیشى گرفته و چیزى از او برتر نیست
«وَ قَرُبَ فِى الدُّنُوِّ»۷
به هر چیزى نزدیک است
«فَلَا شَیْءَ اَقْرَبُ مِنْهُ»۸
و چیزى نزدیک تر از او نیست.
«فَلَا اسْتِعْلاؤُهُ باعَدَهُ عَنْ شَیْءٍ مِنْ خَلْقِهِ»۹
نه برترى مقامش او را از مخلوقات دور نموده
«وَ لَا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِى الْمَکانِ بِهِ»۱۰
و نه نزدیکى او به موجودات موجب مساوى بودنش با آنها در مکان گشته
«لَمْ یُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدیدِ صِفَتِهِ»۱۱
عقلها را بر بیان حدود صفتش آگاه نکرده،
«وَ لَمْ یَحْجُبْها عَنْ واجِبِ مَعْرِفَتِهِ»۱۲
و آنها را از معرفت لازم درباره وجودش باز نداشته
«فَهُوَ الَّذى تَشْهَدُ لَهُ اَعْلامُ الْوُجُودِ عَلى اِقْرارِ قَلْبِ ذِى الْجُحُودِ»۱۳
او خداوندى است که آثار هستى اقرار قلبى منکرش را گواهى مى دهد
«تَعالَی اللّهُ عَمّا یَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً کَبیراً»۱۴
خداوند از آنچه تشبیه کنندگانش به موجودات مى گویند و از اوهام منکرانش بسى بالاتر است.

خطبه ۴۸ نهج البلاغه

عقائدية ، سياسية

(به هنگام حركت براى جنگ با شاميان، در نخيله كوفه در 25 شوّال سال 37 هجرى قمرى ايراد فرمود):

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه های‌ آن حضرت است
عِنْدَ الْمَسيرِ اِلَى الشّامِ
زمان رفتن به سوی‌ شام
ضرورة الاستعداد العسكري
«الْحَمْدُ لِلّهِ كُلَّمَا وَقَبَ لَیْلٌ وَ غَسَقَ،
ستایش برای خداست هر بار که شب درآید و تاریک شود.
«وَ الْحَمْدُ لِلّهِ كُلَّمَا لَاحَ نَجْمٌ وَ خَفَقَ،»۲
و ستایش برای خداست هرگاه ستاره بدرخشد و غروب کند.
«وَ الْحَمْدُ لِلّهِ غَیْرَ مَفْقُودِ الْإِنْعَامِ،»۳
و سپاس خدای‌ را که نعمتش پایان نگیرد،
«وَ لَا مُکَافَإِ الْإِفْضَالِ.»۴
و احسانش را هیچ جزا و پاداشی‌ برابر نگردد.
«أَمَّا بَعْدُ،»۵
امّا بعد،
«فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتِی،»۶
مقدمه سپاه خود را فرستادم،
«وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هـذَا الْمِلْطَاطِ،»۷
و به آنان امر کردم که در حواشی‌ فرات بمانند
«حَتَّى یَأْتِیَهُمْ أَمْرِی،»۸
تا دستورم به آنها برسد.
«وَ قَدْ رَأَیْتُ [۱] أَنْ أَقْطَعَ هذِهِ النُّطْفَةَ»۹
رأیم این است که از فرات بگذرم
«إِلَى شِرْذِمَةٍ مِنْكُمْ، مُوَطِّنِینَ أَکْنَافَ دَجْلَةَ،»۱۰
و به دسته ای‌ اندک از شما که در کنار دجله اند برسم
«فَأُنْهِضَهُمْ مَعَكُمْ إِلَى عَدُوِّکُمْ،»۱۱
و آنان را بسیج کرده همراه شما به جنگ با دشمنانتان ببرم،
«وَ أَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدَادِ الْقُوَّةِ لَكُمْ.»۱۲
و آنها را یـار شـما قـرار دهـم.
اَقُولُ: يَعْنى (عَلَيْهِ‌السّلامُ) بِالْمِلْطاطِ ههُنَا السَّمْتَ الَّذى اَمَرَهُمْ بِلُزُومِهِ، وَ هُوَ شاطِئُ الْفُراتِ. وَ يُقالُ ذلِكَ اَيْضاً لِشاطِىءِ الْبَحْرِ، وَ اَصْلُهُ مَا اسْتَوى مِنَ الْأَرْضِ. وَ يَعْنى بِالنُّطْفَةِ ماءَ الْفُراتِ. وَ هُوَ مِنْ غَريبِ الْعِباراتِ وَ عَجيبِها.
می‌ گویم: «مِلطاط» جهت حرکتی‌ است که به لشگر خود دستور داد آن جهت را بگیرند، که کنار فرات بود. و ملطاط به ساحل دریا هم گفته می‌ شود، و اصل معنای‌ این لغت زمین هموار است. و منظور حضرت از نطفه آب فرات است، و این از عبارات غریب و اعجاب انگیز است.

امام عليه السّلام زياد بن نصر و شريح بن هانى را با دوازده هزار سرباز به سوى جبهه ‏ها اعزام كرد.

خطبه ۴۷ نهج البلاغه

من كلام له (علیه السلام) في ذكر الكوفة:

كَأَنِّي بِكِ يَا كُوفَةُ تُمَدِّينَ مَدَّ الْأَدِيمِ الْعُكَاظِيِّ، تُعْرَكِينَ بِالنَّوَازِلِ وَ تُرْكَبِينَ بِالزَّلَازِلِ، وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِكِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِشَاغِلٍ [أَوْ] وَ رَمَاهُ بِقَاتِلٍ.

خبر از آينده كوفه:
اى كوفه تو را مى نگرم كه چونان چرم هاى بازار عكاظ(1) كشيده مى شوى، زير پاى حوادث لگد كوب مى گردى، و حوادث فراوان تو را در بر مى گيرد، من به خوبى مى دانم، ستمگرى نسبت به تو قصد بد نمى كند مگر آن كه خداوند او را به بلايى گرفتار سازد يا قاتلى بر او مسلّط گرداند.(2)
______________________________
(1) عكّاظ، نام يكى از بازارهاى عرب در جاهليّت بود كه بين «نخلة» و «طائف» قرار داشت و اعراب از اوّل ماه ذى القعدة در آن گرد مى ‏آمدند كه يكى از اجناس معروف اين بازار، چرم‏هاى آن بود كه به خوبى و محكمى شهرت داشت، در همين بازار شعرا شاهكارهاى ادبى خود را مى‏ خواندند، و بهترين آن را بر ديوار كعبه مى ‏آويختند كه به «معلّقات سبع» مشهور شد.
(2) زيرا كوفه همواره جايگاه شيعيان امام و مركز فعّاليّت‏هاى آنان بود كه فرمود: هذه مدينتنا، و محلّتنا و مقرّ شيعتنا (كوفه شهر و جايگاه ما، و مركز شيعيان ماست). «شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 198»

خطبه ۴۶ نهج البلاغه

سياسی ، اخلاقی

در سال 37 هجرى كه امام عليه السّلام به سوى شام سفر آغاز كرد، اين نيايش را در حالى كه پا در ركاب نهاد مطرح فرمود): (1)

وَ مِنْ كَلام لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از سخنان آن حضرت است
عِنْدَ عَزْمِهِ عَلَى الْمَسيرِ اِلَى الشّامِ
به وقتی‌ که برای‌ حرکت به شام تصمیم گرفت
دعاء السّفر
«اللَّهُمَّ»۱
خداوندا،
«إِنِّي أَعُوذُ بِكَ »۲
به تو پناه می‌ برم
«مِنْ وَعْثَاءِ السَّفَرِ،»۳
از سختی‌ سفر،
«وَ کَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ،»۴
و غم و اندوه بازگشت،
«وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الْأَهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ.»۵
و از آنچه در اهل و مال و فرزندم زشت بینم.
«اللَّهُمَّ»۶
بارالها،
«أَنْتَ الصَّاحِبُ فِي السَّفَرِ،»۷
تو یار سفرم هستی،
«وَ أَنْتَ الْخَلِیفَةُ فِي الْأَهْلِ،»۸
و جانشین در برنامه زن و فرزندم تو هستی،
«وَ لَا یَجْمَعُهُمَا غَیْرُکَ;»۹
و کسی‌ جز تو قدرت بر این دو کار ندارد،
«لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لَا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً،»۱۰
زیرا برای‌ جانشین توانایی‌ همـراهی‌ با مسافر نیست،
«وَ الْمُسْتَصْحَبُ لَا یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً.»۱۱
و همـراه مسافر هم قـدرت جانشینی‌ نـدارد.
وَ ابتِداءُ هذَا الْكَلامِ مَرْوِىٌّ عَنِ رَسولِ اللّهِ (صَلَّى‌اللّهُ‌عَلَيهِ‌وَآلِهِ) وَ قَدْ قَفّاهُ اَميرُالْمُؤْمِنينَ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ) بِاَبْلَغِ كَلام، وَ تَمَّمَهُ بِاَحْسَنِ تَمام مِنْ قَولِهِ: «وَ لَا يَجْمَعُهُما غَيْرُكَ» اِلى آخرِ الفصلِ.
ابتدای‌ این سخن از رسول حق (صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله) روایت شده، و دنباله آن به بعد را امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) با بلیغ ترین سخن و نیکوترین تکمیل از «و لا یَجْمَعُهُما» به بعد به پایان برده است.

(1) هرثمة بن سليم مى‏ گويد: در سفر شام همراه امام به سرزمين كربلا رسيديم، نماز به جماعت خوانده شد، پس از نماز امام على عليه السّلام مقدارى از خاك كربلا را بوييد و فرمود: «واها لك يا تربة، ليحشرنّ منك قوم يدخلون الجنّة بغير حساب» (آه اى زمين كربلا، مردانى از تو روز محشر مى‏ آيند كه بدون حسابرسى وارد بهشت مى‏ گردند). پس از جنگ صفين، اين خبر غيبى امام را به همسرم «جرداء» با شگفتى رساندم، و او گفت: امير المؤمنين عليه السّلام جز حق سخن نمى ‏گويد، روزگار سپرى شد، تا لشكرهاى ابن زياد به سوى كربلا مى‏ رفت من هم با آنان به كربلا رسيدم كه سخن امام به يادم آمد. فورا خود را به امام حسين عليه السّلام رسانده، و خبر غيبى امام على عليه السّلام را به امام گفتم، فرمود به يارى ما آمدى يا جنگ با ما؟ گفتم هيچ كدام، فرمود پس دور شو زيرا هر كس كشته شدن ما را بنگرد و يارى ندهد در جهنّم خواهد بود. «شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 169»

خطبه ۴۵ نهج البلاغه

سياسية ، اخلاقیة

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه های‌ آن حضرت است
که در روز فطر در نکوهش دنیا ایراد کرده است.

۱ . لزوم الشكر للبارى تعالى
«الْحَمْدُ لِلّهِ غَیْرَ مَقْنُوط مِنْ رَحْمَتِهِ»۱
خدای‌ را سپاس که رحمتش را جای‌ نومیدی‌ نیست،
«وَ لَا مَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ،»۲
و نعمتش فراگیر است،
«وَ لَا مَأْیُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ»۳
به آمرزشش یأس راه ندارد،
«وَ لَا مُسْتَنْکَفٍ عَنْ عِبادَتِهِ»۴
و در بندگیش عار و ننگ نمی‌ باشد
«الَّذى لَا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ»۵
خدایی‌ که رحمتش زایل نمی‌ گردد،
«وَ لَا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ.»۶
و نعمتش مفقود نمی‌ شود.

۲ . أُسلوب مواجهة الدّنيا
«وَ الدُّنْیا دارٌ مُنِیَ لَها الْفَناءُ»۷
دنیا خانه ای‌ است که فنا بر آن مقدر شده،
«وَ لِأَهْلِها مِنْهَا الْجَلاءُ»۸
و بر اهلش کوچیدن حتم گشته
«وَ هِىَ حُلْوَةٌ خَضْراءُ»۹
در کامها شیرین و در نظرها سبز و خرّم است
«وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطّالِبِ»۱۰
به سوی‌ خواهانش شتابان می‌ آید،
«وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النّاظِرِ»۱۱
و در دل نظرکننده اش عشق خود را جا می‌ کند.
«فَارْتَحِلُوا مِنْها بِاَحْسَنِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزّادِ»۱۲
از این دنیا با بهترین توشه ای‌ که فراهم نموده اید کوچ کنید
«وَ لَا تَسْأَلُوا فيها فَوْقَ الْکَفافِ»۱۳
و فوق اندازه کفاف در آن نخواهید
«وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْها اَکْثَرَ مِنَ الْبَلاغِ»۱۴
و بیش از آنچه برای‌ زندگی‌ لازم است از آن نطلبیــد.

خطبه ۴۴ نهج البلاغه

سياسی ، تاريخی

وَ مِنْ كَلام لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از سخنان آن حضرت است
لَمّا هَرَبَ مَصْقَلَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ الشَّيْبانِىُّ اِلى مُعاوِيَةَ. وَ كانَ قَدِ ابْتاعَ سَبْىَ بَنى ناجِيَةَ مِنْ عامِلِ اَميرِالْمُؤْمِنينَ (عَلَيْهِ‌السّلامُ) وَ اَعْتَقَهُمْ، فَلَمّا طالَبَهُ بِالْمالِ خاسَ بِهِ وَ هَرَبَ اِلَى الشّامِ.
به وقتی‌ که مصلقة بن هُبَیره شیبانی‌ به سوی‌ معاویه فرار کرد. مصلقه اسرای‌ بنی‌ ناجیه را از عامل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) خریده و آزاد نموده بود (و حدود نیمی‌ از مبلغ را نپرداخته بود). زمانی‌ که حضرت بهای‌ آن را خواست خیانت کرده به شام گریخت.

التأسّف على فرار المصقلة
«قَبَّحَ اللهُ مَصْقَلَةَ!»۱
خدا روى مصقله را زشت گرداند
«فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ،»۲
عمل کرد عمل بزرگان،
«وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِیدِ!»۳
و فرار کرد فرار بردگان.
«فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْکَتَهُ،»۴
او ستایش کننده خود را هنوز گویا نکرده خاموش نمود،
«وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَکَّتَهُ،»۵
و وصف کننده اش را هنوز تصدیق نکرده سرکوب کرد.
«وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَیْسُورَهُ،»۶
اگر پیش ما می‌ ماند آنچه مقدورش بود از او می‌ گرفتیم،
«وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ.»۷
و به انتظار فراوانی‌ مالش برای‌ تسویه بقیه آن می‌ ماندیم.

خطبه ۴۳ نهج البلاغه

سياسية ، اخلاقیة

وَ مِنْ كَلام لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از سخنان آن حضرت است
وَ قَدْ اَشارَ عَلَيْهِ اَصْحابُهُ بِالْإِسْتِعْدادِ لِحَرْبِ اَهْلِ الشّامِ بَعْدَ اِرْسالِهِ جَريرَ ابْنَ عَبْدِاللّهِ الْبَجَلِىَّ اِلى مُعاوِيَةَ
پس از آنکه جریر بن عبداللّه بَجَلى را براى بیعت گرفتن از معاویه به شام فرستاد و یاران حضرت آمادگى خود را براى جنگ با اهل شام مطرح کردند.

۱ . أسلوب مواجهة الاعداء
«اِنَّ اسْتِعْدادی لِحَرْبِ اَهْلِ الشّامِ»۱
آماده شدن من براى جنگ با اهل شام
«وَ جَریرٌ عِنْدَهُمْ»۲
در حالى که جریر(1) نزد آنان است
«اِغْلاقٌ لِلشّامِ،»۳
بستن درِ حجت به روى آنان،
«وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَیْر اِنْ اَرادُوهُ.»۴
و باعث روى گرداندن شامیان از خیر است اگر خواهان خیر باشند.
«وَ لكِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَریرٍ وَقْتاً»۵
ولى من براى مدت اقامت جریر وقتى را معین کرده ام
«لَا یُقیمُ بَعْدَهُ اِلَّا مَخْدُوعاً اَوْ عاصِیاً.»۶
که پس از پایان آن نمى ماند مگر اینکه فریب خورده یا آلوده به نافرمانى من شود.
«وَ الرَّأْیُ عِنْدى مَعَ الْأَناةِ، فَاَرْوِدُوا،»۷
در این وقت نظر من مدارا است، و شما هم همان را پیشه خود سازید،
«وَ لَا اَکْرَهُ لَكُمُ الْإِعْدادَ.»۸
البته با آمادگى شما جهت نبرد مخالفتى ندارم

۲. جهاد اهل الشام
«وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ اَنْفَ هذَا الْأَمْرِ وَ عَیْنَهُ»۹
من همه جوانب این کار را سنجیده ام
«وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ،»۱۰
و ظاهر و باطن آن را زیر و رو کرده ام،
«فَلَمْ اَرَ لى اِلَّا الْقِتالَ اَوِ الْکُفْرَ بِما جاءَ مُحَمَّد (صَلَّی‌اللّهُ‌عَلَیهِ‌وَآلِهِ).»۱۱
براى خود چاره اى جز جنگ یا کفر به آورده محمّد (صلّى‌اللّه‌علیه‌وآله) ندیدم.
«اِنَّهُ قَدْ کانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ اَحْدَثَ اَحْداثاً»۱۲
قبل از من براى مردم حاکمى بود (عثمان) که حوادثى را پدید آورد،
«وَ اَوْجَدَ لِلنّاسِ مَقالاً،»۱۳
و جاى اعتراض و گفتگو علیه خود را براى مردم بازکرد،
«فَقالُوا»۱۴
پس مردم هم درباره او سخنانى گفتند
«ثُـمَّ نَقَمُوا فَغَیَّرُوا.»۱۵
آن گاه بر او خرده ها گرفتند و به تغییر او دست زدند(2)

(1). جرير، فرماندار همدان بود، پس از بيعت مردم با امير المؤمنين عليه السّلام امام نامه ‏اى بوسيله «زهر بن قيس» به او نوشت و ماجراهاى سياسى مدينه را توضيح داد، او از مردم همدان براى امام بيعت گرفت، و نامه ‏اى به اشعث فرماندار آذربايجان نوشت كه از مردم براى امام بيعت بگيرد، سپس براى ملاقات با امام به كوفه رفت، و چون اكثر بستگان و هم شهرى‏ هاى او در شام بودند از امام خواست او را بعنوان مذاكره به شام بفرستد، و پس از بحثهاى فراوان با معاويه مأيوس بازگشت. امّا مردم عراق نسبت به او بد بين شده بودند كه ناچار باقى مانده عمر را در جزيره «قرقيسا» گذراند و در سال 45 هجرى وفات كرد. «شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 70»
(2). عثمان در سال 24 هجرى به خلافت رسيد و در سال 35 هجرى كشته شد. تنها يك مرحله از اسراف بازى ‏هاى عثمان به شرح زير است: به دامادش، حارث بن حكم، هزار درهم و شترهاى فراوان زكات آن سال، و زمين بزرگى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وقف مسلمانان كرده بود بخشيد. به سعيد بن عاص بن اميّه، از طايفه خود صد هزار درهم داد. به داماد ديگرش مروان بن حكم، صد هزار درهم و به ابو سفيان دويست هزار درهم داد. به طلحه سى و دو میليون و دويست هزار درهم، و به زبير پنجاه و نه میليون و هشت صد هزار درهم داد. براى خودش سى میليون و پانصد هزار درهم، و سيصد و پنجاه هزار دينار كنار گذاشت. به يعلى بن اميّه پانصد هزار دينار، و به عبد الرّحمن شوهر خواهرش دو میليون و پانصد و شصت هزار دينار داد. «الغدير ج 8 ص 286».

خطبه ۴۲ نهج البلاغه

اخلاقی ، تربيتی

وَ مِنْ خُطبة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه های‌ آن حضرت است
در نکوهش آرزوی‌ دراز و پیروی‌ از هوای‌ نفس

التحذير من طول الأمل و اتّباع الهوى
«أَيُّهَا النَّاسُ،»۱
ای‌ مردم،
«إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ:»۲
ترسناکترین چیزی‌ که بر شما می‌ ترسم دو چیز است:
«اتِّبَاعُ الْهَوَی،»۳
یکی‌ پیروی‌ هوای‌ نفس،
«وَ طُولُ الْأَمَلِ،»۴
و دیگری‌ بی‌ مرزبودن آرزو.
«فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ،»۵
اما پیروی‌ هوای‌ نفس انسان را از حق باز می‌ دارد،
«وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ.»۶
و بی‌ مرزبودن آرزو آخرت را از یاد می‌برد.
«أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ;»۷
بدانید که دنیا به سرعت از شما روی‌ گردانده،
«فَلَمْ یَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا.»۸
و از آن جز ته مانده ای‌ که کسی‌ آن را در کاسه باقی‌ نهاده باشد نمانده.
«أَلَا وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ،»۹
و آگاه باشید که آخرت روی‌ نموده است،
«وَ لِكُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ،»۱۰
و برای‌ هر یک از دنیا و آخرت فرزندانی‌ است،
«فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ،»۱۱
شما از فرزندان آخرت باشید
«وَ لاَ تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا،»۱۲
نه از فرزندان دنیا،
«فَإِنَّ كُلَّ وَلَد سَیُلْحَقُ بأُمِّهِ [۱] یَوْمَ الْقِیَامَةِ،»۱۳
زیرا هر فردی‌ در آخرت به مادرش ملحق می‌ شود.
«وَ إِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ،»۱۴
امروز زمان عمل است و بازخواستی‌ نیست،
«وَ غَداً حِسَابٌ، وَ لَا عَمَلَ.»۱۵
و فردا روز بازخواست است و عملی‌ در آن میسّر نمی‌ باشد.

اَقُولُ: الْحَذّاءُ: السَّريعَةُ. وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَرْويهِ جَذّاءَ، بِالْجيم وَ الذّالِ، اَىِ انْقَطَعَ دَرُّها وَ خَيْرُها.
می‌ گویم: «حذّاء» به معنی‌ شتابان است، و گروهی‌ «جذّاء» به جیم و ذال آورده اند، یعنی‌ همه خیر و خوبیهای‌ آن قطع شده است.

۱. ↑ در بعضی نسخ بِأَبِیهِ آمده است.

خطبه ۴۱ نهج البلاغه

اخلاقية ، عقائدية ، سياسية

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه هاى آن حضرت است
در تحذیر از مکر و حیله

ممنوعية الغدر
«اِنَّ الْوَفاءَ تَوْاَمُ الصِّدْقِ»۱
وفا همزاد درستى است
«وَ لَا اَعْلَمُ جُنَّةً اَوْقی مِنْهُ»۲
من سپرى بازدارنده تر از وفاى به عهد سراغ ندارم
«وَ لَا یَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ کَیْفَ الْمَرْجِعُ»۳
کسى که بداند بازگشتش به قیامت چگونه است مکر نمى کند.
«وَ لَقَدْ اَصْبَحْنا فى زَمانٍ قَدِ اتَّخَذَ اَکْثَرُ اَهْلِهِ الْغَدْرَ کَیْساً»۴
ما در زمانى قرار گرفته ایم که اکثر مردمِ آن مکر را زیرکى پندارند
«وَ نَسَبَهُمْ اَهْلُ الْجَهْلِ فيهِ اِلى حُسْنِ الْحیلَةِ»۵
و نادانان چنین کسانى را به مهارت در چاره جویى نسبت دهند.
«ما لَهُمْ؟ »۶
آنان را چه شود؟
«قاتَلَهُمُ اللّهُ!»۷
خدا نابودشان کند!
«قَدْ یَرَی الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحیلَةِ»۸
انسانِ واقف به تحولاتْ راه حیله را مى بیند،
«وَ دُونَهُ مانِعٌ مِنْ اَمْرِ اللّهِ وَ نَهْیِهِ»۹
ولى امر و نهى حق مانع از حیله گرى اوست
«فَیَدَعُها رَأْیَ عَیْن بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْها»۱۰
پس با چشم باز حیله را وامى گذارد با اینکه قدرت در به کارگیرى آن دارد
«وَ یَنْتَهِزُ فُرْصَتَها مَنْ لَا حَریجَةَ لَهُ فِى الدِّینِ.»۱۱
و آن که باکى در دیـن ندارد، فرصت حیله گرى را از دست نمى دهـد.

خطبه ۴۰ نهج البلاغه

سياسي ، عقائدي

وَ مِنْ كَلام لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از سخنان آن حضرت است
فِى الْخَوارِجِ لَمّا سَمِعَ قَوْلَهُمْ: لاحُكْمَ اِلّا لِلّهِ، قالَ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ):
زمانی‌ که شنید خوارج نهـروان می‌ گویند: لا حُکْمُ اِلاّ لِلّهِ، فرمـود:

ضرورة وجود الحكومة

«کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ!»۱
گفتار حقّی‌ است که به آن باطلی‌ اراده شده.
«نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُکْمَ إِلاَّ لِلّهِ.»۲
آری‌ حکمی‌ نیست مگر برای‌ خدا،
«وَ لكِنَّ هؤُلاَءِ یَقُولُونَ:»۳
ولی‌ اینان می‌گویند:
«لَا إِمْرَةَ إِلاَّ لِلّهِ.»۴
زمامداری‌ مخصوص خداست.
«وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیر بَرٍّ أَوْ فَاجِر»۵
در حالی‌ که برای‌ مردم حاکمی‌ لازم است چه نیکوکار و چه بدکار،
«یَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ،»۶
که مؤمن در عرصه حکومت او به راه حقّش ادامه دهد،
«وَ یَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْکَافِرُ،»۷
و کافر بهره‌مند از زندگی‌ گردد،
«وَ یُبَلِّغُ اللهُ فِيهَا الْأَجَلَ،»۸
و خدا هم روزگار مؤمن و کافر را در آن حکومت به سر آورد،
«وَ یُجْمَعُ بِهِ الْفَیْءُ،»۹
و نیز به وسیله آن حاکم غنائم جمع گردد،
«وَ یُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ،»۱۰
و توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد
«وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ،»۱۱
و راه‌ها به سبب او امن گردد،
«وَ یُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِیِّ;»۱۲
و در امارت وی‌ حق ناتوان از قوی‌ گرفته شود،
«حَتَّى یَسْتَرِیحَ بَرٌّ،»۱۳
تا مؤمن نیکوکار راحت شود،
«وَ یُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِر.»۱۴
و مردم از شرّ بدکار در امان گردند.
وَ فى رِوايَة اُخْرى:
در روایت دیگری‌ آمده:
اِنّهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ) لَمّا سَمِعَ تَحْكيمَهُمْ قالَ:
وقتی‌ گفتار خوارج را در زمینه حَکَمیت شنید فرمود:
«حُکْمَ اللهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ.»۱۵
درباره شما به انتظار حکم خدا هستم.
وَ قالَ:
و گفت:
«أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَیَعْمَلُ فِيهَا التَّقِیُّ;»۱۶
اما در سایه حکومتِ انسان صالح، اهل تقوا به راه خود ادامه دهند.
«وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَیَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِیُّ;»۱۷
ولی‌ در حکومت بدکار، اهل شقاوت از حیات دنیا بهره مند می‌ گردند،
«إِلى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ،»۱۸
تا روزگار هر یک به سر آید،
«وَ تُدْرِکَهُ مَنِیَّتُهُ.»۱۹
و مرگش فرا رسد.

خطبه ۳۹ نهج البلاغه

سياسية ، اجتماعية ، اخلاقية

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ (عَلَيْهِ‌السَّلامُ)
از خطبه هاى آن حضرت است
در نکوهش یاران، و دعوت به جهاد
(پس از شنيدن تهاجم يكى از افسران معاويه، نعمان بن بشير به عين التّمر، سرزمين آباد قسمت غربى فرات(1) و كوتاهى كوفيان در سال 39 هجرى در كوفه فرمود):

۱. توبيخ اهل الكوفة
«مُنيتُ بِمَنْ لَا یُطیعُ اِذا اَمَرْتُ»۱
به مردمى گرفتار شده ام که دستورم را پیروى نمى کنند
«وَ لَا یُجیبُ اِذا دَعَوْتُ»۲
و دعوتم را پاسخ نمى گویند
«لَا اَباً لَكُمْ»۳
اى بى ریشه ها
«ما تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ رَبَّکُمْ؟»۴
براى یارى حق به انتظار چه هستید؟
«اَما دینٌ یَجْمَعُکُمْ؟ »۵
آیا دینى نیست که شما را متحد کند؟

۲. عللّ سقوط الكوفيين
«وَ لاَ حَمِیَّةٌ تُحْمِشُکُمْ؟»۶
غیرتى ندارید که خشم شما را به حرکت درآورد؟
«اَقُومُ فيكُمْ مُسْتَصْرِخاً»۷
فریادزنان در بین شما مى ایستم
«وَ اُنادیکُمْ مُتَغَوِّثاً»۸
و با صداى بلند از شما یارى مى خواهم
«فَلَا تَسْمَعُونَ لى قَوْلاً»۹
سخنم را گوش نمى دهید
«وَ لَا تُطیعُونَ لى اَمْراً»۱۰
و فرمانم را اطاعت نمیکنید
«حَتّى تَکَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَواقِبِ الْمَساءَةِ»۱۱
تا وقتى که بدى عاقبت امور آشکار شود
«فَما یُدْرَکُ بِكُمْ ثارٌ»۱۲
انتقام خونى را به وسیله شما نمى توان گرفت
«وَ لَا یُبْلَغُ بِكُمْ مَرامٌ»۱۳
و توسط شما امکان رسیدن به مقصودى نیست
«دَعَوْتُکُمْ اِلى نَصْرِ اِخْوانِکُمْ،»۱۴
شما را به یارى برادرانتان خواندم
«فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ»۱۵
ولى همانند شتر بیمار و خسته فریاد کردید
«وَ تَثاقَلْتُمْ تَثاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ»۱۶
و همچون شتر لاغر زخمدیده از حرکت سنگینى نمودید
«ثُمَّ خَرَجَ اِلَىَّ مِنْكُمْ جُنَیْدٌ مَتَذائِبٌ ضَعیفٌ»۱۷
آن گاه از شما لشگرى اندک و مضطرب و ناتوان به سوى من آمد که
(کَأَنَّمَا یُسَاقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنظُرُونَ) [۱]۱۸
«گویى به سوى مرگ رانده مى شوند و صحنه مرگ را به چشم خود مى نگرند.»

اَقُولُ: قَوْلُهُ (عَلَيْهِ‌السّلامُ): «مُتَذائِبٌ» اَىْ مُضْطَرِبٌ
من (سید رضی) مى گویم: «متذائب» به معنى «مضطرب» است
مِنْ قَوْلِهِمْ: تَذاءَبَتِ الرِّيحُ اَىِ اضْطَرَبَ هُبُوبُها
و این معنا از گفتار عرب گرفته شده که مى گویند: «تَذاءَبَتِ الرّیحُ» یعنى باد مضطرب وزید.
وَ مِنْهُ يُسَمَّى الذِّئْبُ ذِئْباً لاِضْطِرابِ مِشْيَتِهِ.
و به این خاطر گرگ را «ذِئب» مى گویند که وقت راه رفتن مضطرب است.

۱. ↑ انفال/سوره۸، آیه ۶

(1) در آنجا مالك بن كعب، فرماندار امام عليه السّلام بود كه صد نفر نيرو در اختيار داشت و فرمانده مهاجم معاويه، نعمان با دو هزار سرباز به او حمله كرده بود، امير المؤمنين عليه السّلام به همين جهت مردم را به يارى او فرا خواند و كوفيان را در بى ‏تفاوتى هشدار داد و نكوهش كرد.